محسن بسطامی

مقالات، نوشته ها و آموزشهای هنر تئاتر

تکنیکهای فریب ذهنی

نظر (0)
تکنیکهای فریب ذهنی

یکی از جذاب‌ترین ویژگی‌های نمایشنامه‌های معمایی و جنایی این است که مخاطب همیشه آن چیزی را که نویسنده می‌خواهد، باور می‌کند؛ اما نه لزوماً به همان شکلی که خودش تصور می‌کند.

نمایشنامه‌نویس می‌تواند اطلاعات را به شکلی کنار هم قرار دهد که تماشاگر در طول اجرا به یک نتیجه مشخص برسد، برای یک شخصیت قضاوتی خاص داشته باشد یا تصور کند راز داستان را کشف کرده است. سپس در نقطه‌ای مناسب، اطلاعات تازه‌ای ارائه شود و مخاطب متوجه شود که برداشتش اشتباه بوده است.

این بازی با ذهن مخاطب یکی از ابزارهای مهم در نمایشنامه‌نویسی معمایی، جنایی و تریلر است.

اما نکته مهم این است که فریب مخاطب با دروغ گفتن به او تفاوت دارد.

میس‌دایرکشن چیست؟

Misdirection  را می‌توان «گمراه‌سازی ذهن مخاطب» یا «منحرف کردن توجه مخاطب» ترجمه کرد.

در این تکنیک، نویسنده کاری می‌کند که مخاطب به جای توجه به حقیقت اصلی، روی موضوع یا شخصیت دیگری تمرکز کند.

مثلاً تصور کنید در یک نمایش جنایی، مردی همیشه با قربانی اختلاف داشته، انگیزه کافی برای قتل دارد و در چند صحنه نیز رفتار مشکوکی از خود نشان می‌دهد.

تماشاگر به تدریج به این نتیجه می‌رسد:

«احتمالاً قاتل همین آدم است.»

اما نویسنده از ابتدا قاتل واقعی را نیز در داستان قرار داده است. فقط اطلاعات مربوط به او را طوری ارائه کرده که کمتر مورد توجه مخاطب قرار بگیرد.

اینجا میس‌دایرکشن اتفاق افتاده است.

---

نویسنده چگونه ذهن مخاطب را به مسیر اشتباه می‌برد؟

یکی از روش‌های مؤثر این است که نویسنده اطلاعات درست را در کنار اطلاعات گمراه‌کننده قرار دهد.

مثلاً:

شخصیت «الف» انگیزه قتل دارد.

شخصیت «ب» رفتار مشکوکی دارد.

شخصیت «ج» چیزی را از دیگران پنهان می‌کند.

اما قاتل واقعی «د» است.

مخاطب با دیدن رفتارهای «الف»، «ب» و «ج» شروع به تحلیل می‌کند و ممکن است یکی از آنها را قاتل بداند.

نویسنده در واقع اطلاعات جعلی به مخاطب نداده است. او فقط باعث شده مخاطب اطلاعات درست را به شکل اشتباه تفسیر کند.

این نکته برای نمایشنامه‌نویس بسیار مهم است.

---

رد هِرینگ؛ سرنخ انحرافی

یکی دیگر از تکنیک‌های مهم، Red Herring  است.

 یعنی نویسنده سرنخ، اطلاعات یا اتفاقی را وارد داستان می‌کند که مخاطب تصور می‌کند برای حل معما اهمیت زیادی دارد، اما در نهایت مشخص می‌شود مسیر درستی نبوده است.

مثلاً یک کیف در صحنه پیدا می‌شود که متعلق به یکی از شخصیت‌های مشکوک است.

تماشاگر تصور می‌کند:

«پس حتماً این کیف ارتباطی با جنایت دارد.»

اما در ادامه معلوم می‌شود کیف اصلاً ارتباطی با قتل نداشته است.

این سرنخ باعث شده ذهن مخاطب به مسیر دیگری برود.

میس‌دایرکشن، مفهوم گسترده‌تری است و رد هِرینگ می‌تواند یکی از ابزارهای آن باشد.

---

فالس اَسامپشِن؛ وقتی مخاطب خودش اشتباه نتیجه می‌گیرد

اصطلاح دیگری که در این بحث می‌تواند به کار بیاید:

False Assumption 

یعنی پیش‌فرض یا برداشت اشتباه.

در این حالت، نویسنده ممکن است اصلاً اطلاعات دروغ به مخاطب ندهد. بلکه اطلاعات را طوری ارائه کند که مخاطب خودش به یک نتیجه اشتباه برسد.

برای مثال، شخصیت اصلی در ابتدای نمایش از کسی متنفر است. چند صحنه بعد همان شخص کشته می‌شود.

مخاطب احتمالاً فکر می‌کند:

«پس شخصیت اصلی او را کشته است.»

اما بعد معلوم می‌شود شخصیت اصلی دشمنی با او داشته، ولی قاتل نبوده است.

در اینجا مخاطب با استفاده از اطلاعاتی که در اختیار داشته، خودش یک فرض اشتباه ساخته است.

و این دقیقاً همان چیزی است که می‌تواند یک پیچش داستانی خوب را شکل دهد.

---

فریب مخاطب نباید تقلب با مخاطب باشد

اینجا مرز بسیار مهمی وجود دارد.

اگر نویسنده اطلاعات حیاتی را عمداً از مخاطب پنهان کند و در پایان ناگهان بگوید:

«در واقع فلان شخصیت قاتل بود، چون یک اتفاق مهم وجود داشت که من اصلاً به شما نگفته بودم!»

این لزوماً یک پیچش داستانی خوب نیست.

مخاطب باید بعد از افشای حقیقت بتواند به عقب برگردد و بگوید:

«پس آن صحنه به همین دلیل بود!»

یعنی سرنخ‌ها باید وجود داشته باشند، اما مخاطب معنای واقعی آنها را دیرتر کشف کند.

این تفاوت میان فریب هوشمندانه و غافلگیری مصنوعی است.

---

یک تمرین برای نمایشنامه‌نویس

یک راز برای داستان خود انتخاب کنید.

مثلاً:

قاتل یکی از پنج شخصیت نمایش است.

حالا سه سرنخ واقعی درباره قاتل بنویسید.

بعد برای دو شخصیت دیگر، سرنخ‌هایی طراحی کنید که باعث شوند مخاطب به آنها شک کند.

اما دقت کنید که این سرنخ‌ها دروغ نباشند.

مثلاً شخصیت دوم واقعاً دروغی را پنهان می‌کند، اما دلیلش قتل نیست.

شخصیت سوم واقعاً شب حادثه در محل جنایت بوده، اما قاتل نیست.

شخصیت چهارم واقعاً با مقتول دشمن بوده، اما او را نکشته است.

در نتیجه مخاطب مدام در حال تغییر قضاوت خود خواهد بود.

این همان چیزی است که یک نمایش معمایی را جذاب می‌کند:

مخاطب باید احساس کند خودش دارد معما را حل می‌کند، در حالی که نویسنده از چند قدم جلوتر مسیر فکر او را طراحی کرده است.

جمع‌بندی

یک نمایشنامه‌نویس خوب فقط داستان را روایت نمی‌کند؛ ذهن مخاطب را نیز طراحی می‌کند.

او تصمیم می‌گیرد مخاطب در هر لحظه چه چیزی را بداند، چه چیزی را نداند، به چه کسی اعتماد کند، به چه کسی شک کند و چه نتیجه‌ای بگیرد.

Misdirection به نویسنده کمک می‌کند ذهن مخاطب را به مسیر اشتباه ببرد.

Red Herring می‌تواند یک سرنخ انحرافی در این مسیر ایجاد کند.

و False Assumption زمانی شکل می‌گیرد که مخاطب با اطلاعات موجود، خودش به نتیجه‌ای اشتباه برسد.

در نهایت، بهترین فریب آن فریبی است که وقتی حقیقت آشکار شد، مخاطب احساس نکند نویسنده سرش کلاه گذاشته؛ بلکه با خودش بگوید:

«همه چیز جلوی چشمم بود، اما من اشتباه فهمیدم.»

همین لحظه، یکی از لذت‌بخش‌ترین لحظه‌های تماشای یک نمایش معمایی است.

0

دیدگاه ها

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟